العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
150
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
از خدا چيزى نديدم . شهيدان ما گروهى هستند كه خدا قتال را بر آنان واجب كرده است . آنان به خوابگاه خود رفتند . طولى نميكشد كه خدا تو و ايشان را در يك مكان جمع مىكند و تو مورد محاجه و مخاصمه قرار خواهى گرفت . آن روز نظر كن و بنگر چه كسى فلج خواهد بود . اى پسر مرجانه ! مادرت در عزايت گريان شود ! ابن زياد خشمناك شد . و كانه هم بها يعنى گويا : تصميم گرفت زينب را اذيت نمايد . ولى عمرو بن حريث ( بضم حاء ) به ابن زياد گفت : انها امرأة و المرأة لا تؤخذ بشىء من منطقها يعنى اين زن است و زن راجع بمنطق و سخن خود مورد مؤاخذه قرار نخواهد گرفت . ابن زياد بزينب گفت : حقا كه خدا قلب مرا از دست حسين تو كه سركش بود و افراد معصيت كارى كه از اهل بيت تو بودند شفا داد ! زينب كبرى فرمود : لعمرى لقد قتلت كهلى ، و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى . يعنى بجان خودم قسم كه تو بزرگ و سالار مرا كشتى ، شاخهء مرا قطع نمودى ، ريشه مرا از بيخ و بن درآوردى . اگر اين جنايات موجب شفاى قلب تو باشد پس شفا يافتى ، ابن زياد گفت : اين زن به سجع و قافيه سخن ميگويد . بجان خودم كه پدرت على هم به سجع و قافيه سخن ميگفت و شاعر بود زينب فرمود : اى پسر زياد ! زن را با سجع و قافيه چه كار ؟ ابن نما مينويسد : زينب كبرى فرمود : من از سجع و قافيه بيزارم . ولى از كسى تعجب ميكنم كه امامان خود را ميكشد ! در صورتى كه ميداند آنان در آخرت از او انتقام خواهند كشيد . شيخ مفيد مينگارد : ابن زياد سر مبارك امام حسين را در مقابل خويش نهاد و به آن نگاه كرد و لبخند زد . سپس با چوب دستى خود بدندانهاى ثناى آن حضرت